شعر tag:http://parhoo.mihanblog.com 2018-09-23T14:00:14+01:00 mihanblog.com غزل 2017-11-01T20:24:10+01:00 2017-11-01T20:24:10+01:00 tag:http://parhoo.mihanblog.com/post/132 هومن پرهو .می پرسم از دلی که دگر پیر می شودامروز هم گذشت و چه تقدیر می شود؟گلبرگِ سرخِ ساقه ی سرما زده کجاست؟دستِ کبودِ باغِ گلی پیر می شودپیشانی ام به موی سپیدی جوانه زدکم کم برای آمدنت دیر می شودیوسف درونِ چاهِ حسادت اسیر شداکنون چگونه خوابِ تو تعبیر می شود؟بر جانِ خسته ام خبری از امید نیست؟زخمِ زبانِ تیز که شمشیر می شودوقتی بلورِ نازکِ واژه سیاه شدگربه درونِ بیشه ی ما شیر می شودابرو کمان به دست گرفت و نشانه رفتبغضِ فرودِ تیر ، گلوگیر می شودرنگِ پیازِ موی تو بی شک بهانه ای استاشکی که با اشاره سراز
.
می پرسم از دلی که دگر پیر می شود
امروز هم گذشت و چه تقدیر می شود؟

گلبرگِ سرخِ ساقه ی سرما زده کجاست؟
دستِ کبودِ باغِ گلی پیر می شود

پیشانی ام به موی سپیدی جوانه زد
کم کم برای آمدنت دیر می شود

یوسف درونِ چاهِ حسادت اسیر شد
اکنون چگونه خوابِ تو تعبیر می شود؟

بر جانِ خسته ام خبری از امید نیست؟
زخمِ زبانِ تیز که شمشیر می شود

وقتی بلورِ نازکِ واژه سیاه شد
گربه درونِ بیشه ی ما شیر می شود

ابرو کمان به دست گرفت و نشانه رفت
بغضِ فرودِ تیر ، گلوگیر می شود

رنگِ پیازِ موی تو بی شک بهانه ای است
اشکی که با اشاره سرازیر می شود

حالا غروبِ جمعه ی پایانِ عید نیست
بی تو تمامِ شهر چه دلگیر می شود

پرهو چرا بدونِ پری ، پر نمی زنی؟
ماهی به آب برکه مگر سیر می شود؟
25بهمن95
.
گاهی از اطرافیان شنیدیم که میگن ، فرزندتو رها کردی به امان خدا؟
زندگیتو رها کردی به امان خدا؟
ماشینتو قفل نکردی ، گذاشتی به امان خدا؟
پناه بر خدا که غافلیم در امان خدا بودن از بهترین نعمت هاست
.
این غزل که برای من هدیه خداست و مثل فرزند نداشته ام دوستش دارم رو به خود خدا می سپارم.
غزل جانم در امان خدا باش
ان شاءالله که دوستان نیز با نام پرهو منتشر کنند.
10آبان96

]]>
غزل 2017-07-17T10:35:04+01:00 2017-07-17T10:35:04+01:00 tag:http://parhoo.mihanblog.com/post/130 هومن پرهو به نام خداخندیدن و آسایشِ ما جبر و سراب استرخسارِ پریشان ،‌ خبر از حالِ خراب استاعدادِ ریاضی همه را حرفِ حساب استلبخندِ لبت صنعتِ اکسیر و ثواب استاخلاق تو خوش باشد و این چهره درخشانبر سفره ی خان لقمه ی نان داغ و کباب است؟تا وقتِ سخن هست به احساس بیان کنمغرور شدن باعثِ افسوس و عذاب استاسرافِ محبت نکنی ، ابرِ بهاریتاثیرِ دلِ سنگ فقط چکه ی آب استهم صحبتِ انسانِ ریاکار نباشیدآن داغیِ پیشانیِ او جای نقاب استاو مدعی و مالکِ آفاقِ جهان شد؟شاید مگسی پر زده در فکرِ عقاب استگر قهوه ی ما سرد شد از تلخی به نام خدا

خندیدن و آسایشِ ما جبر و سراب است
رخسارِ پریشان ،‌ خبر از حالِ خراب است

اعدادِ ریاضی همه را حرفِ حساب است
لبخندِ لبت صنعتِ اکسیر و ثواب است

اخلاق تو خوش باشد و این چهره درخشان
بر سفره ی خان لقمه ی نان داغ و کباب است؟

تا وقتِ سخن هست به احساس بیان کن
مغرور شدن باعثِ افسوس و عذاب است

اسرافِ محبت نکنی ، ابرِ بهاری
تاثیرِ دلِ سنگ فقط چکه ی آب است

هم صحبتِ انسانِ ریاکار نباشید
آن داغیِ پیشانیِ او جای نقاب است

او مدعی و مالکِ آفاقِ جهان شد؟
شاید مگسی پر زده در فکرِ عقاب است

گر قهوه ی ما سرد شد از تلخیِ ایام
ابروی هلال و رخِ مهتاب ، شراب است

عمری سپری شد که پری را خبری نیست
پرهو غمِ امروزِ جهان کار و شتاب است


#هومن_پرهو
@hooman.parhho
]]>
شعر 2017-04-02T19:09:09+01:00 2017-04-02T19:09:09+01:00 tag:http://parhoo.mihanblog.com/post/129 هومن پرهو سلام دوستانبیایید صفحه اینستاگرامhttps://www.instagram.com/hooman.parhoo پیشانی ام به مویِ سپیدی جوانه زدکم کم برای آمدنت ، دیر می شودپرهو سلام دوستان
بیایید صفحه اینستاگرام
https://www.instagram.com/hooman.parhoo


هومن پرهو

پیشانی ام به مویِ سپیدی جوانه زد
کم کم برای آمدنت ، دیر می شود

پرهو
]]>
نیم نگاه 2014-11-01T07:24:52+01:00 2014-11-01T07:24:52+01:00 tag:http://parhoo.mihanblog.com/post/126 هومن پرهو   واژه در بغضِ قلم می شکند       شاید این جوهر خودکار ندارد نفسی                  و در این کاغذ کاهی چه اثر دارد اشک؟ نوک شکسته است مدادم! که نویسم همه از عشق تهی است        خبری نیست که آن واژه نهان است هنوز!                   چه رسد جمله ی دلخواه دلم ... بر سرِ تیغ زبانش قلمی  

واژه در بغضِ قلم می شکند

      شاید این جوهر خودکار ندارد نفسی

                 و در این کاغذ کاهی چه اثر دارد اشک؟

نوک شکسته است مدادم! که نویسم همه از عشق تهی است

       خبری نیست که آن واژه نهان است هنوز!

                  چه رسد جمله ی دلخواه دلم ...

بر سرِ تیغ زبانش قلمی تیز کنم

  برقِ ذوفی به نگاهم گذرد در دل شب

لیک، افسوس مرکب چه سیاه است دلش نیز چنین

  سینه را پاره کنم

             این قلم خون مرا می نوشد

   رنگِ قرمز بنویسد به سیاهی که دگر جان مرا نیست رمق

او که دارد دلی از جنس طلا

       همه از عشق تهی

             چه نیازی است بگویم همه جا هست کمین؟!

               که حساب سند و ملک و زمین است همین

دلِ من وارثِ آن خاطره هاست

                  دلِ من خانه ی توست 

                        خانه سنگی است ولی ...

             این بنا هیچ نلرزد

مگر از نیم نگاهی که تو با چشم رضایت نگری

]]>
و دنیا آن قدر کوچک است که ... 2012-10-05T15:06:33+01:00 2012-10-05T15:06:33+01:00 tag:http://parhoo.mihanblog.com/post/125 هومن پرهو و دنیا آنقدر کوچک است که از دل بزرگ آدم ها برای شما می نویسم ، دلی که اگر برای کسی تنگ شود ذره ذره سنگ می شود و این باعث ننگ است که لباس رنگ رنگ بپوشی و پا روی دل دیگران بگذاری. ای دوستان هم سان من ، داستان همراه دوستان می گذرد بی آنکه به پشت نگاه کند. مکنید از زمانه گلایه و نگویید روزگار زشت است که خشت دل ما کشت حاصل خیز را آفت زد. این مشق عشق نیست که برایتان می نویسم این نه واقعیت زود گذر ، بلکه حقیقت جاودانی است. طبل پر صدای عشق ، گوش بر من و هوش بر گذشتگان و جوش بر آیندگان نمی گذارد.نظر مکنی و دنیا آنقدر کوچک است که از دل بزرگ آدم ها برای شما می نویسم ، دلی که اگر برای کسی تنگ شود ذره ذره سنگ می شود و این باعث ننگ است که لباس رنگ رنگ بپوشی و پا روی دل دیگران بگذاری. ای دوستان هم سان من ، داستان همراه دوستان می گذرد بی آنکه به پشت نگاه کند. مکنید از زمانه گلایه و نگویید روزگار زشت است که خشت دل ما کشت حاصل خیز را آفت زد. این مشق عشق نیست که برایتان می نویسم این نه واقعیت زود گذر ، بلکه حقیقت جاودانی است. طبل پر صدای عشق ، گوش بر من و هوش بر گذشتگان و جوش بر آیندگان نمی گذارد.نظر مکنید و حذر کنید ، سفر بی خطر نیست شروع مکنید به امید طلوع و اگر طلوع بود از یاد نبرید را که فرا میرسد غروب. شکسته می شود آن دل از جنس بلور و چه می شنوید؟ چشم باز ، سینه راز ، در انتظار آواز و نه آواز پرنده آواز یار ، یار پر یادگار.باز دوباره گوش می دهید چه می شنوید؟ ای خدای بزرگ چه می شنوند؟ همان جمله با صدایی دیگر… . گر او کرد اشتباه چه باشد مرا گناه؟ که دیگر مرا پناه؟روز من سیاه و روزگارم تباه و نفرین و آه … آرام نمی شوی و دلارام شما رفته است . که را نفرین می کنی آنکه هنوز دوستش داری؟به چه فکر میکنی ذکر او بر زبانت است؟هنوز متعجبی و حیران که در آن بهار دوران چه طور زمستان فرا رسید. افسوس که یادت می آید هیچ احساسی به او نداشتی آنقدر گفت تو را دوست دارم که پوست بر استخوانت رسید. آری آن زمان تو را دوست داشت و تو باز بی احساس به او تو نمی دانستی و آمدی و آن کس که تو را بی شمار دوست داشت دوست بداری… مدتی که گذشت تو تکراری شدی و دوست داشتنش به آخر رسید ولی تو دیگر او را صادقانه دوست داشتی و چه کرد با تو بی آنکه به تو فکر کند و باز آن جمله تلخ با صدایی دیگر… این صدا برای من ناجور و برای شما یک جور فرقی نمی کند و فقط آن جمله مهم است که می گوید… حالا در تنهایی زندان ، تاوان می دهید و پیمان نبود که پایان این شود.                   هومن

]]>
ذره ای از عشق 2012-10-05T14:59:47+01:00 2012-10-05T14:59:47+01:00 tag:http://parhoo.mihanblog.com/post/124 هومن پرهو و دنیا آن قدر کوچک است که ذره ای از عشق در آن جا نمی شود. تلاش مکنید ، فاش میشود غم درونتان و زمانی که سخت به بخت خود می نگرید رخت پاره به تن داری و چه شنیده ای مگر امید نیست ؟دگر آن جگر ناب با آب ، سرد نمی شود . زرد شده روی پر شده جوی ، از اشک و جز این نیست حاصل یاد می آید اوایل ، درست است این گونه نبود که شد. دگر عشق سرخ ندارد رخ .جهان از میان رفته ، دل ها شکسته و دهان بسته ; خیر این به غیر نیست برای شما ، ما و همه چنین است . درد بزرگ عشق تکراری شدن است . تکرار دیدار یار چه می کند با عشق؟ از ک و دنیا آن قدر کوچک است که ذره ای از عشق در آن جا نمی شود. تلاش مکنید ، فاش میشود غم درونتان و زمانی که سخت به بخت خود می نگرید رخت پاره به تن داری و چه شنیده ای مگر امید نیست ؟دگر آن جگر ناب با آب ، سرد نمی شود . زرد شده روی پر شده جوی ، از اشک و جز این نیست حاصل یاد می آید اوایل ، درست است این گونه نبود که شد. دگر عشق سرخ ندارد رخ .جهان از میان رفته ، دل ها شکسته و دهان بسته ; خیر این به غیر نیست برای شما ، ما و همه چنین است . درد بزرگ عشق تکراری شدن است . تکرار دیدار یار چه می کند با عشق؟ از کارت بهانه را نشانه می کند . دیروز با همان کار پیروز و امروز ...آری با تغییر زاویه ، کنایه می زند . به یکبار چه شد ؟ بیمار به بازار آمد . گفتارش به ناچار چنین است ... چه می شنوید باز آن جمله تلخ همیشگی ... به خود بی کم و کاست ، راست بگویید. عشق بی قانون مجنون ، نیرنگ فسون و دور شدن روز افزون ، شما را به خون کشید. مکنید فکر بازگشت به دشت ، روز ها را با سوز دوره نکنید حال وقت آن رسیده که سخت ترین و بهترین کار ممکن را انجام دهید . با هوش باشید و گوش دهید و فراموش کنید. در همه حال خدا رو شكر . . .

]]>
قلم دل هومن پرهو 2012-10-05T14:58:55+01:00 2012-10-05T14:58:55+01:00 tag:http://parhoo.mihanblog.com/post/123 هومن پرهو و دنیا آن قدر کوچک است که مگذارید پا روی زمین آن ، زمین در کمین شما همین یک لحظه را کفایت کند که از آن شکایت کنید و حکایت عشق بیش از این نیست. روزی که سر روی شانه پروانه داری ز خود غافلی که شمع هستی و ذره ذره آب می شوی. پروانه به آشیانه می رود و شما بدون کاشانه در ویرانه غم تنها می مانید. نای ایستادن بر پای ، تاب بیدار شدن از خواب را ندارید.افسوس که شمع سوخته دهان دوخته و هیچ نمی گوید. ای کاش راه عشق جز این بود و چه سود؟ این قدر زود پیر می شوی. به پشت نگاه می کنی و باز نمی دانی که فرصت نمی یابی و دنیا آن قدر کوچک است که مگذارید پا روی زمین آن ، زمین در کمین شما همین یک لحظه را کفایت کند که از آن شکایت کنید و حکایت عشق بیش از این نیست. روزی که سر روی شانه پروانه داری ز خود غافلی که شمع هستی و ذره ذره آب می شوی. پروانه به آشیانه می رود و شما بدون کاشانه در ویرانه غم تنها می مانید. نای ایستادن بر پای ، تاب بیدار شدن از خواب را ندارید.افسوس که شمع سوخته دهان دوخته و هیچ نمی گوید. ای کاش راه عشق جز این بود و چه سود؟ این قدر زود پیر می شوی. به پشت نگاه می کنی و باز نمی دانی که فرصت نمی یابی سرت را به جلو باز گردانی. آرزو کن چشم های بسته ات نگاه به آه دل شکسته ات نکنند. گر چنین شود و باز چه می شنوی؟ آن جمله همیشگی... جهان را فسونی نهان در بر گرفته مکان معلوم و زمان نامعلوم...و این چه توقع است که من دارم ، زارم از کارم و بدانید بین شنیدن این راه ، وارد شدن با نگاه تفاوت است با غرق شدن در رنج و آه و غم فراق ، غمی که امروز شیرین است و فردا تلخ ، تلخی او برای شما زهر و تلخی شما برای او عسل ، عسلی که از شیرینی دلش را زده است. درست است پیمان نبود که پایان این شود حال شده ، درمان درد سرد آتش نیست. به خویش ریش مزنید ، خاموش شوید و فراموشش کنید... .

]]>
لحظه بزرگ خداحافظی 2012-10-05T14:53:21+01:00 2012-10-05T14:53:21+01:00 tag:http://parhoo.mihanblog.com/post/122 هومن پرهو و دنیا آن قدر کوچک است که لحظه بزرگ خداحافظی در آن نمی گنجد. فراق مژگان یار ، داغ چشمان زار را طلب کند. باور پذیر نیست که را بدرقه می کنم؟ مگر خانه ی آروزهایم با تبسم های شیرینش ساخته نشد؟ مگر آرزویم ، آرزوی او نبود؟ چه گوید حال که گویم محال ، دگر مرا مخواه! گویم آه خورشید سوزانم سیاه . گوید مرا مخواه نباشد مرا گناه ، افتاده ام به چاه ، ریسمان و زلف و دست تو نجاتم از تباه . . . شب دل بی کینه من ، خاکستر سرد سینه ی من سلام! آسمان سیاه بی ستاره بپذیر مرا به آغوشت دوباره که آمده ام بی یار نگار ، را و دنیا آن قدر کوچک است که لحظه بزرگ خداحافظی در آن نمی گنجد. فراق مژگان یار ، داغ چشمان زار را طلب کند. باور پذیر نیست که را بدرقه می کنم؟ مگر خانه ی آروزهایم با تبسم های شیرینش ساخته نشد؟ مگر آرزویم ، آرزوی او نبود؟ چه گوید حال که گویم محال ، دگر مرا مخواه! گویم آه خورشید سوزانم سیاه . گوید مرا مخواه نباشد مرا گناه ، افتاده ام به چاه ، ریسمان و زلف و دست تو نجاتم از تباه . . . شب دل بی کینه من ، خاکستر سرد سینه ی من سلام! آسمان سیاه بی ستاره بپذیر مرا به آغوشت دوباره که آمده ام بی یار نگار ، رانده از این و مانده از آن . . . و عشق را جز درماندگی چیست؟ باز مانده ام خالق که لایق تویی برای عشق سرچشمه ی سیل جاری شده بر کوه کجاست ؟ گونه هایم دامنه کوه آید از اعماق زمین، بغض گلویم زبانم نمی گذارد بگویم همین ؟ خدانگهدار. . . خدانگهدار روز روشن شادی من ، قلب رویین تن آزادی من ، دست های گرم روزهای زمستانم ، چتر لحظه های بارانی ام . . . به اجبار خدانگهدار . . .

]]>
ارتباط با هومن 2011-06-11T08:16:38+01:00 2011-06-11T08:16:38+01:00 tag:http://parhoo.mihanblog.com/post/120 هومن پرهو خلاف دوستان کردن به ترک دوستان گفتن ***** نبایستی نمود این روی و دیگر بار بنهفتن   سلام  دوستانم مدت زیادی نبودم به امید خدا شعرهایی که در کتابم  چاپ شده  رو اینجا می نویسیم. نام مجموعه شعرم: و دنیا آن قدر کوچک است که ...   لطفا نظرات خودتون رو به saadi.parhoo@yahoo.com ایمیل بزنید .                             & خلاف دوستان کردن به ترک دوستان گفتن ***** نبایستی نمود این روی و دیگر بار بنهفتن

 

سلام  دوستانم

مدت زیادی نبودم

به امید خدا شعرهایی که در کتابم  چاپ شده  رو اینجا می نویسیم.

نام مجموعه شعرم: و دنیا آن قدر کوچک است که ...

 

لطفا نظرات خودتون رو به saadi.parhoo@yahoo.com ایمیل بزنید .

 

                                                          شادی از آن لحظه های شما                                                                                                 هومن پرهو

]]>
اعلام نظرسنجی شعرا 2009-07-11T11:56:08+01:00 2009-07-11T11:56:08+01:00 tag:http://parhoo.mihanblog.com/post/93 هومن پرهو سلام نزدیکه 30 ماهه این نظر سنجی تو وبلاگمه حدودا سی هزار 30000 نفر شرکت کردن یه مژده هم بدم از ارسال بعدی هر روز با عکس بازیگران آپ میکنم . نتیجه ی نظرسنجی « شاعر محبوب شما »  کدام شاعر رو دوست دارین ؟ #dchartm{width:436px;height:12px;background:url(images/c-bg.gif);direction:rtl;font-size:0px}#dchart1{width:3px;height:12px;background:url(images/c1-1.gif) right;float:right}#dchart2{height:12px;background:url(images/c1-2.gif) right;float:right}# سلام

نزدیکه 30 ماهه این نظر سنجی تو وبلاگمه

حدودا سی هزار 30000 نفر شرکت کردن

یه مژده هم بدم از ارسال بعدی هر روز با عکس بازیگران آپ میکنم .

نتیجه ی نظرسنجی


« شاعر محبوب شما »
 
کدام شاعر رو دوست دارین ؟

1- حافظ
.
.
 11969رای - 42.8%
.

2- سعدی
.
.
 2326رای - 8.3%
.

3- مولوی
.
.
 2203رای - 7.8%
.

4- فردوسی
.
.
 2355رای - 8.4%
.

5- رودکی یا فرخی سیستانی
.
.
 218رای - 0.7%
.

6- سهراب سپهری
.
.
 5270رای - 18.8%
.

7- پروین اعتصامی
.
.
 1548رای - 5.5%
.

8- فریدون مشیری
.
.
 2014رای - 7.2%
.


عنوان نظرسنجی: شاعر محبوب شما
تاریخ شروع نظرسنجی: 1386/2/30
مجموع نظرات: 27903

]]>
تولدم مبارک 2009-06-29T17:40:45+01:00 2009-06-29T17:40:45+01:00 tag:http://parhoo.mihanblog.com/post/89 هومن پرهو شب است و شاهد و شمع و شراب شیرینی               غنیمت است چنین شب که دوستان بینی سلام امروز 21 سالم تموم میشه ! به همه ی متولدین تیر تبریک میگم الان که دارم برای شما می نویسم هنوز 3 تا از امتحانام مونده بازم طبق سال های گذشته 8 تیر ماه روز تولدم امتحان دارم. همگی کنارهم برای سلامتی  و آمرزش  دعا کنیم. این یک سالی که گذشت وبلاگم با حضور شما بهتر از همیشه بود اما باز اتفاقی افتاد که مجبور شدم تمام ارسال های گذشت شب است و شاهد و شمع و شراب شیرینی               غنیمت است چنین شب که دوستان بینی

سلام امروز 21 سالم تموم میشه !

به همه ی متولدین تیر تبریک میگم

الان که دارم برای شما می نویسم هنوز 3 تا از امتحانام مونده بازم طبق سال های گذشته 8 تیر ماه روز تولدم امتحان دارم.

همگی کنارهم برای سلامتی  و آمرزش  دعا کنیم.

این یک سالی که گذشت وبلاگم با حضور شما بهتر از همیشه بود اما باز اتفاقی افتاد که مجبور شدم تمام ارسال های گذشته رو پاک کنم و سه باره شروع به کار کنم. ( قبلا هم یه بار همه چی پاک شده بود )

راستی وبلاگم هم وارد 5 سالگی میشه ...


تولد همه تیر ماهی ها مبارک

                                                                                                شادی از آن لحظه های شما

]]>
روز بزرگداشت سعدی ( زندگی نامه ) 2009-04-21T03:54:36+01:00 2009-04-21T03:54:36+01:00 tag:http://parhoo.mihanblog.com/post/76 هومن پرهو سلام روز بزرگداشت سعدی بر همه پارسی زبانان گرامی باد. سعدی عشقه منه یه دانشجوی کوچولوی ادبیات پارسی این روز بزرگ رو به شما تبریک میگه. نمیدونید که مثل سعدی دیگه تکرار نمیشه! سعدی یه بیت داره میگه ای گل خوشبوی اگر صد قرن باز آید بهار                                          &nbs سلام

روز بزرگداشت سعدی بر همه پارسی زبانان گرامی باد.

سعدی عشقه منه یه دانشجوی کوچولوی ادبیات پارسی این روز بزرگ رو به شما تبریک میگه.

نمیدونید که مثل سعدی دیگه تکرار نمیشه!

سعدی یه بیت داره میگه

ای گل خوشبوی اگر صد قرن باز آید بهار

                                              مثل من دیگر نبینی بلبل خوشگوی را

خودش گفته که تا 100 قرن مثل سعدی نمیاد . . .

با خوندن و عمل کردن به گفته هاش و ذکر صلوات یاد و شادش کنیم.

زندگی نامه شیخ اجل ، استاد سخن سعدی

مشرف الدین مصلح بن عبدالله سعدی شیرازی (وفات 691 یا 694) شاعر و نویسنده بزرگ قرن هفتم در شیراز متولد شده و در همان شهر تحصیلات خود را آغاز كرده است. سعدی به سبب كشمكشهای میان خوارزمشاهیان و اتابكان فارس و هجوم مغول شیراز را ترك كرد و به سفری طولانی پرداخت. این سفر در حدود سی تا چهل سال طول كشید و سعدی با اندوخته و تجارب فراوان به وطن بازگشت و به تألیف آثار خود پرداخت. این آثار به نظم و نثر است كه از مشهورترین آنها غزلیات اوست.
اسلوبی كه انوری در غزل ایجاد كرد به دست سعدی تكامل یافت و به آخرین حد ترقی رسید. سعدی فصاحت بیان و روانی گفتار را به جایی رسانیده كه تاكنون هیچ شاعری نتوانسته است به اسلوب او سخن گوید و در شیوایی كلام به پای او برسد.

 


شیخ سعدی نه تنها یكی از ارجمندترین ایرانیان است ، بلكه یكی از بزرگترین سخن سرایان جهان است. در میان پارسی زبانان یكی دو تن بیش نیستند كه بتوان با او برابر كرد، و از سخن گویان ملل دیگر هم از قدیم و جدید و كسانی كه با سعدی همسری كنند بسیار معدودند : در ایران از جهت شهرت كم نظیر است و خاص و عام او را می‌شناسند در بیرون از ایران هم عوام اگر ندانند خواص البته به بزرگی قدر او پی‌برده‌اند. با این همه از احوال و شرح زندگانی او چندان معلوماتی در دست نیست زیرا بدبختانه ایرانیان در ثبت احوال ابناء نوع خود به نهایت مسامحه و سهل انگاری ورزیده‌اند چنانچه كمتر كسی از بزرگان ما جزئیات زندگانیش معلوم است، و درباره سعدی مسامحه به جایی رسیده كه حتی نام او هم بدرستی ضبط نشده است.
اینكه از احوال سعدی اظهار بی‌خبری می‌كنیم از آن نیست كه درباره او سخن نگفته و حكایاتی نقل نكرده باشند. نگارش بسیار، اما تحقیق كم بوده است و باید تصدیق كرد كه خود سعدی نیز در گمراه ساختن مردم درباره خویش اهتمام ورزیده زیرا كه برای پروردن نكات حكمتی و اخلاقی كه در خاطر گرفته است حكایاتی ساخته و وقایعی نقل كرده و شخص خود را در آن وقایع دخیل نموده و از این حكایات فقط تمثیل در نظر داشته است نه حقیقت، و توجه نكرده است كه بعدها مردم از این نكته غافل خواهند شد و آن وقایع را واقع پنداشته در احوال او به اشتباه خواهند افتاد. شهرت و قدر او هم در انظار، مویّد این امر گردیده، چون طبع مردم بر این است كه درباره كسانی كه در نظرشان اهمیت یافتند بدون تقید به درستی و راستی، سخن می‌گویند و بنابراین در پیرامون بزرگان دنیا افسانه‌ها ساخته شده كه یك چند همه كس آنها را حقیقت انگاشته و بعدها اهل تحقیق به زحمت و مجاهده توانسته‌اند معلوم كنند كه غالب این داستانها افسانه است.
سعدی خانواده‌اش عالمان دین بوده‌اند، و در سالهای اول سده هفتم هجری در شیراز متولد شده، و در جوانی به بغداد رفته و آنجا در مدرسه نظامیه وحوزه‌های دیگر درس و بحث به تكمیل علوم دینی و ادبی پرداخته، و در عراق و شام و حجاز مسافرت كرده و حج گزارده، و در اواسط سده هفتم هنگامی كه ابوبكر بن سعد بن زنگی از اتابكان سلغری در فارس فرمانروایی داشت به شیراز باز آمده، در سال ششصد و پنجاه و پنج هجری كتاب معروف به بوستان را به نظم درآورده، و در سال بعد گلستان را تصنیف كرد. و در نزد اتابك ابوبكر و بزرگان دیگر مخصوصاً پسر ابوبكر، كه سعد نام داشته و انتساب به او را برای خود تخلص قرار داده قدر و منزلت یافته و همواره به بنان وبیان مستعدان را مستفیض واهل ذوق را محظوظ و متمتع می‌ساخته و گاهی در ضمن قصیده و غزل به بزرگان و امرای فارس و سلاطین مغول معاصر و وزرای ایشان پند و اندرز می‌داده، و به زبانی كه شایسته است كه فرشته و ملك بدان سخن گویند به عنوان مغازله ومعاشقه نكات و دقایق عرفانی و حكمتی می‌پرورده و تا اوایل دهه آخر از سده هفتم در شیراز به عزت و حرمت زیسته و در یكی از سالهای بین ششصد و نود و یك و ششصد و نود و چهار در گذشته و در بیرون شهر شیراز در محلی كه بقعه او زیرتگاه صاحبدلان است به خاك سپرده شده است .
چنانكه اشاره كردیم سعدی تخلص شعری است و نام او محل اختلاف می‌باشد. بعضی مشرف الدین و برخی مصلح الدین نوشته، و جماعتی یكی از این دو كلمه را لقب او دانسته‌اند، و گروهی مصلح الدین را نام پدر را انگاشته و بعضی دیگر نام خودش یا پدرش را عبدالله گفته‌اند،وگاهی دیده می‌شود كه ابو عبدالله را كنیه او قرار داده‌اند، و در بعضی جاها نام او مشرف بن مصلح نوشته شده و در این باب تشویش بسیار است .
اما در چگونگی بیان سعدی حق این است كه در وصف او از خود او پیروی كنیم و بگوییم :


من در همه قول ها فصیحم
در وصف شمایل تو اخرس


اگر سخنش را به شیرین یا نمكین بودن بستاییم ، برای او مدحی مسكین است، و اگر ادعا كنیم كه فصیح‌ترین گویندگان و بلیغ‌ترین نویسندگان است قولی است كه جملگی برآنند؛اگر بگوییم كلامش از روشنی و روانی، سهل و ممتنع است، از قدیم گفته‌اند و همه كس می‌داند، حسن سخن او خاصه در شعر، نه تنها بیانش دشوار است، ادراكش هم آسان نیست، چون آب زلالی كه در آبگینه شفاف هست اما از غایت پاكی، وجودش را چشم ادراك نمی‌كند، ملایمتش با خاطر مانند ملایمت هوا با تنفس است كه در حالت عادی هیچ كس متوجه روح افزا بودنش نیست. و اگر كسی بخواهد لطف آنرا وصف كند جز اینكه بگوید جان بخش است عبارتی ندارد، از اینرو هرچند اكثر مردم شعر سعدی را شنیده و بلكه از بر دارند و می‌خوانند، كمتر كسی است كه براستی خوبی آنرا درك كر ده باشد، و غالباً ستایشی كه از سعدی می‌كنند تقلیدی است و بنابر اعجابی است كه از دانشمندان با ذوق نسبت به او دیده شده است. پی بردن به مقام شیخ با داشتن ذوق سلیم و تتبّع در كلام فصحا، پس از مطالعه و تامل فراوان میسر می‌شود سعدی سلطان مسلم ملك سخن و تسلطش در بیان از همه كس بیشتر است. كلام در دست او مانند موم است. هر معنایی را به عبارتی ادا می‌كند كه از آن بهتر و زیباتر و موجز تر ممكن نیست. سخنش حشو و زواید ندارد و سرمشق سخنگویی است. ایرانیان چون ذوق شعرشان سرشار بوده شیوه سخن را در شعر به نهایت زیبایی رسانیده بودند. سعدی همان شیوه را نه تنها در نظم بلكه درنثر بكار برده است، چنانكه نثرش مزه شعر، و شعرش روانی نثر را دریافته است، و چون پس از بستگان، نثر فارسی در قالب شایسته حقیقی ریخته شده بعدها هر شعری هم كه مانند شعر سعدی در نهایت سلامت و روانی باشد در تركیب شبیه به نثر خواهد بود. یعنی زبان شعر و زبان نثر فارسی از دو گانگی بیرون آمده و یك زبان شده است.
گاهی شنیده می‌شود كه اهل ذوق اعجاب می‌كنند كه سعدی هفتصد سال پیش به زبان امروزی ما سخن گفته است ولی حق این است كه سعدی هفتصد سال پیش به زبان امروزی ما سخن نگفته است بلكه ما پس از هفتصد سال به زبانی كه از سعدی آموخته‌ایم سخن می‌گوییم، یعنی سعدی شیوه نثر فارسی را چنان دلنشین ساخته كه زبان او زبان رایج فارسی شده است، و ای كاش ایرانیان قدر این نعمت بدانند و در شیوه بیان دست از دامان او بر ندارند كه بگفته خود او: «حد همین است سخنگویی و زیبایی را» و من نویسندگان بزرگ سراغ دارم (از جمله میرزا ابوالقاسم قاینم مقام) كه اعتراف می كردند كه در نویسندگی هر چه دارند، از سعدی دارند.
كتاب «گلستان» زیباترین كتاب نثر فارسی است و شاید بتوان گفت در سراسر ادبیات جهانی بی نظیر است و خصایصی دارد كه در هیچ كتاب دیگر نیست، نثری است آمیخته به شعر یعنی برای هر شعر و جمله و مطلبی كه به نثر ادا شده یك یا چند شعر فارسی و گاهی عربی شاهد آورده است كه آن را معنی می‌پرورد و تائید و توضیح و تكمیل می‌كند، و آن اشعار چنانكه در آخر كتاب توجه داده است همه از گفته‌های خود اوست و از كسی عاریت نكرده است‌، و آن نثر و این شعر هر دو از هر حیث به درجه كمال است ودر خوبی مزیدی بر آن متصور نیست .
نثرش گذشته از فصاحت و بلاغت و سلامت و ایجاز و متانت و استحكام و ظرافت، همه آرایشهای شعری را هم در بر دارد، حتی سجع و قافیه، اما در این جمله به هیچ وجه تكلف و تصنع دیده نمی‌شود و كاملاً طبیعی است، نه هیچ جا معنی فدای لفظ شده و نه هیچگاه لفظی زاید بر معنی آورده است، هرچه از معانی بر خاطرش می‌گذرد بدون كم و زیاد به بهترین وجوه تمام و كمال به عبارت می‌آورد و مطلب را چنان ادا می‌كند كه خاطر را كاملاً اقناع می‌سازد و دعاویش تاثیر برهان دارد، در عین اینكه مسرت نیر می‌دهد، كلامش زینت فراوان دارد، از سجع و قافیه و تشبیه و كنایه و استعاره و جناس و مراعات نظیر و غیر آن، اما به هیچ وجه در این صنایع افراط و اسراف نكرده است.


آثار سعدی
گلستان و بوستان سعدی یك دوره كامل از حكمت عملی است. علم سیاست و اخلاق و تدبیر منزل را جوهر كشیده و در این دو كتاب به دلكش‌ترین عبارات در آورده است. در عین اینكه در نهایت سنگینی و متانت است از مزاح و طیبت هم خالی نیست و چنانكه خود می گوید: «داروی تلخ نصیحت به شهد ظرافت بر آمیخته تا طبع ملول ازدولت قبول محروم نماند» و انصاف نیست كه بوستان و گلستان را هرچه مكرر بخوانند اگر اندكی ذوق باشد ملالت دست نمی‌دهد.
هیچ كس به اندازه سعدی پادشاهان و صاحبان اقتدار را به حسن سیاست و دادگری و رعیت پروری دعوت نكرده و ضرورت این امر را مانند او روشن و مبرهن نساخته است. از سایر نكات كشور داری نیز غفلت نورزیده و مردم دیگر را هم از هر صنف و طبقه، از امیر و وزیر و لشكری و كشوری و زبردست و زیردست و توانا و ناتوان، درویش و توانگر و زاهد و دین پرور و عارف و كاسب و تاجر و عاشق و رند و مست وآخرت دوست و دنیا پرست، همه را به وظایف خودشان آگاه نموده و هیچ دقیقه‌ای از مصالح و مفاسد را فرو نگذاشته است.
وجود سعدی را از عشق و محبت سرشته‌اند. همه مطالب را به بهترین وجه ادا می‌كند اما چون به عشق می‌رسد شور دیگری در می‌یابد. هیچ كس عالم عشق را نه مانند سعدی درك كرده و نه به بیان آورده است. عشق سعدی بازیچه و هوی و هوس نیست. امری بسیار جدی است، عشق پاك و عشق تمامی است كه برای مطلوب از وجود خود می‌گذرد و خود را برای او می‌خواهد، نه او را برای خود. عشق او از مخلوق آغاز می‌كند اما سرانجام به خالق می‌رسد و از این روست كه می گوید:


«عشق را آغاز هست انجام نیست»


در گلستان و بوستان از عشق بیانی كرده است اما آنجا كه داد سخن را داده در غزلیات است. از آنجا كه وجود سعدی به عشق سرشته است احساساتش در نهایت لطافت است. هر قسم زیبایی را خواه صوری و خواه معنوی به شدت حس می‌كند و دوست دارد. سر رقت قلب و مهربانی او نیز همین است و از اینست كه هر كس با سعدی مأنوس می شود ناچار به محبت او می گراید.
سعدی مانند فردوسی و مولوی و حافظ نمونه كامل انسان متمدن حقیقی است كه هر كس باید رفتار و گفتار او را سرمشق قرار دهد. اگر نوع بشر روح خود را به تربیت این رادمردان پرورش می‌داد، دنیای جهنمی امروز، بهشت می‌شد. آثار این بزرگواران خلاصه و جوهر تمدن چند هزار ساله مردم این كشور است و ایرانیان باید این میراث‌های گرانبها را كه از نیاكان به ایشان رسیده است، قدر بدانند و چه خوب است كه ایرانی آنها را در عمر خود چندین بار بخواند و هر چه بیشتر بتواند از آن گوهرهای شاهوار از بر كند و زیب خاطر نماید. معلوماتی را كه از آنها بدست می‌آید همواره بیاد داشته باشد و به دستورهایی كه داده‌اند رفتار كند كه اگر چنین شود ملت ایران آن متمدن حقیقی خواهد بود كه در عالم انسانیت به پیش قدمی شناخته خواهد شد.

]]>
2007-07-07T07:37:00+01:00 2007-07-07T07:37:00+01:00 tag:http://parhoo.mihanblog.com/post/1 هومن پرهو  ســـــــــــــــــــــــــــــلام مدتی به خاطر امتحان نبودم تا اومدم دل تنگی ها رو بر طرف کنم دیدم وبلاگم رفته تعطیلات  میهن بلاگ به مشکل بر خورده و تمامی ارسال ها پاک شدهاما خدا رو شکر که اسم وبلاگم هنوز هستو این که شما منو فراموش نمی کنین   سعی میکنم  با کمک شما همه چیز رو بهتر از قبل بسازم   و به یاد بداریم که منو شما  تحت هر شرایطی باید شاد باشیم  

ســـــــــــــــــــــــــــــلام

 

مدتی به خاطر امتحان نبودم

تا اومدم دل تنگی ها رو بر طرف کنم

دیدم وبلاگم رفته تعطیلات

 

 

میهن بلاگ به مشکل بر خورده و تمامی ارسال ها پاک شده

اما خدا رو شکر که اسم وبلاگم هنوز هست

و این که شما منو فراموش نمی کنین

 

 

 

سعی میکنم  با کمک شما همه چیز رو بهتر از قبل بسازم

 

 

 

و به یاد بداریم که منو شما  تحت هر شرایطی باید شاد باشیم

]]>